
اون دختر معصوم...دخترک یک شهر عاشقت بود...شبی که هجوم شهوتت بکارتش را دریدی...عاشقت بود
تمام لحظه هایی که هوس هایت قداستش را به تاراج میبرد...عاشقت بود
وقتی معصومانه برای معصومیت از دست رفته اش اشک میریخت...عاشقت بود
فقط نمیفهمم چرا امروز ننگ هزرگی تو سهم اوست و مهر فاحشگی تو روی پیشانی اش
برچسب:
نویسنده: qazale&kimia
دخترک گفت : بشمار...پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن : یک دو سه ... دخترک رفت پنهان شود... آنطرف تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند...بره شد و با گرگ رفت... پسرک قصه هنوز میشمارد...
برچسب:
نویسنده: qazale&kimia